------------------------------------------------------------------------------
|
خجالتم خوب چیزیه
طرف صبح از خواب بیدار میشه میره دست شویی و اینا بعد میگه خوب چیکار کنم ؟ آهان کارت اینترنت میزنم! آره خوب فکریه بعد وورد(word) رو باز میکنه یه چهارتا دایره میکشه وسطش هم مینویسه اینترنت پرسرعت E1 (گو.... باشه) بعدشم پیرینتر رو روشن میکنه ۱۰ تا پرینت میگیره. با قیچی کات میکنه میره میده بقالی محل میگه: به مردم بگو اینترنتش خداس بگو پرسرعت(گو......باشه) مردم هم نفهم میرن می خرن ماهم نفهم رفتیم خریدیم. آشغال بعد زنگ میزنی پشتیبانی میگه مشکل از کامپیوترتونه(کثا...ت) حالا بگو اسمش چیه؟ فردوس (گو.......باشه) |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:47 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
سلام امیدوارم ازاین شبهای قدر حداکثر استفاده را کرده باشید چون شاید سال دیگه نباشیم که خدا بخواد از این سهمیه ها بذاره و بنده ها شو ببخشه.
هرکی که تو این شبا به عبادت بپردازه تا سال دیگه همین موقع بیمه کامل میشه حتی از بیمه سینا هم بهتره. ۱ ساله بدون هزینه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:28 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه اصلا قرار نبود همچین پستی رو بذارم اما امروز صبح ساعت 10 که همراه خانواده رفتیم بهزیستی برای کمک به بچه های بی سرپرست . تصمیم گرفتم که این پست و بذارم تا شاید بتونم یه کمکی به اون بچه ها کنم. وارد اون شیرخوار گاه شدیم البته بهمون گفتن که بدون وقت قبلی نمیشه برین ملاقات بچه ها ولی با اصرار مامان بهمون اجازه دادن. وارد یک راهرو شدیم محیط دل انگیزی بود چندین اتاق در دو طرف راهرو بود پرستار ها هم از این اتاق به اون اتاق می رفتن.محیط خیلی ساکت بود انگار غبار غم همه جا رو پوشونده بود. وارد اولین اتاق شدیم که مخصوص شیرخواره ها بود همه کوچولو بودن و بی سرپرست هرکدوم روی یک تخت خوابیده بودن ما هم بین تخت ها راه می رفتیم و اونا رو نگاه میکردیم طولی نکشید که من گریه ام گرفت. و دیگه نتونستم اونجا بمونم رفتم بیرون یه چند دقیقه ای گریه کردم و دوباره بر گشتم.
اتاق بعدی بچه هایی بودن که سنشون بین 2 تا 5 سال بود همین که وارد اتاق شدیم بچه ها به طرفمون اومدن، دستمو گرفتن و می گفتن: عمو بشین عمو بشین. اتاق قشنگی بود یه پنجره رو به بیرون که محیط سبز بود با چندتا وسیله ی بازی ، دو طرف اتاق تخت بچه ها بود و وسط هم یک قالی بود که همه رو اون نشسته بودن و بازی می کردن. من هم همونجا نشستم هی بچه ها می اومدن و مینشستن رو پاهام انگار که اولین باری بود که کسی بقلشون می کنه من هم اونا رو بقل می کردم بهم می گفتن عمو اسمت چیه؟ منم جواب می دادم واقعا صحنه ی ناراحت کننده ای بود. یکی از بچه ها بود که خیلی گریه می کرد، از پرستار پرسیدم که این بچه چرا گریه میکنه؟ گفت:« تازه از مادرش جدا شده و تازه اومده اینجا بخاطر همین هنوز فکر مادرش» این جا بود که من خیلی ناراحت شدم جلوی خودم و گرفته بودم که گریه نکنم بعد کمی با بچه ها بازی کردم هر کدومشون یه چیزی ازم می خواست، یکی میگفت عمو برام آدامس موزی می خری؟ یکی دیگه میگفت من شیر می خوام، یکی دیگه عروسک ویکی شون هم میگفت عمو بازم میای، منم که کاری از دستم ساخته نبود چون به پرستار گفتم این اطراف مغازه کجاست گفت که لطفا چیزی براشون نخرید اگه می خواید پول بدین تا ما خودمون براشون یه چیزی بگیریم و به عنوان عصرانه بهشون بدیم. من خیلی ناراحت شدم. وقتی خواستیم بریم بچه ها ولمون نمی کردن که بهشون گفتیم فرداهم میایم. که دیگه از اون اتاق اومدیم بیرون و یه مبلغی رو به عنوان کمک به اون بچه ها به مدیریت اون مرکز دادیم. بعد که خواستیم بریم من پشت فرمون ماشین بودم موقعی که رانندگی میکردم همش صدای اون بچه ها تو گوشم بود که می گفتن عمو برامون ماشین می خری؟ منم همینطور گریه می کردم تا وقتی که به خونه رسیدیم. و تصمیم گرفتم که این جریان رو براتون بنویسم.اینم دو سه تا عکس از اون بچه ها. این آقا پسر کوچولو اسمش علیرضا است ازتون خواهش می کنم هر چقدر که می تونین به این بچه ها کمک کنید. اینم آدرس اون مرکز: از میدان ارتش به سمت خیابان احمدی نو وارد خیابان که شدید کمی که جلو رفتید سمت راستتون یه تابلوی آبی کوچیکه که نوشته شیرخوارگاه وارد اون خیابون فرعی می شید و آخر خیابون دست چپ. حتما برین چون واقعا لازمه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 12:55 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
حالا مثلا شما اگه به قسمت نظرات پست پایینی (بررسی کلمه روانی) برید
می بینید که یه نفر به نام روح یخی نظر دادن :من خودمو خوردم بیا ببین چی طوری جوییدم خودمو! این جمله اصلا معنی نمی ده چرا؟ چون وقتی ایشون خودشو خورده ما چه جوری بریم ببینیم که خودشونو جوییدن مگه اینکه قبل از اینکه هضم بشن یه کاری کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:21 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
بله مثلا آقای محسن که نظر دادن در سطر اول نوشتن که:
سلام روانی من حالا این جاست که جمله دارای دوتا معنی میشه بستگی داره کجای جمله کاما باشه: ۱- اگه اصلا کاما نداشته باشیم: یه چیزی تو مایه های یه موجود دوست داشتنی معنی میده مثل: سلام کوچولوی من ۲- اگه کاما قبل از روانی باشه: جمله ادبی میشه یعنی سلام بر تو ای کسی که روانی منی. پس نتیجه می گیریم شما که معلوم نیست می خوای کاما بذاری یا نه تو پرانتز بنویس که ما تکلیف خودمونو بدونیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 2:14 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
در زبان فارسی امروزی بسیار کلماتی هستند که معنی جدیدی غیر از معنی اصلی به خود گرفته اند (که البته کار بروبچ جوان جامعه است).
مثال: طرف خداست تحلیل: اینک میگه طرف خداست نه اینکه واقعا خداست. اثبات: از راه برهان خلف می ریم: فرض می کنیم طرف خداست.بعد پیش خودمون میگیم اِ ما که خدا رو نمیبینیم اما این یارو رو که می بینیم پس این با فرضمون تناقض داره پس فرضمون اشتباه است پس یارو خدا نیست. تذکر:اینکه میگن طرف روانیه نه اینه که روانیه در واقع روانیه یه چیزیه یعنی روانیه اون چیزیه که خوره ی اونه. حالا خوره یعنی چی؟ یعنی اینکه طرف اون چیزی رو که خوره ی اونه جویده. مثال: می گن طرف کتاب فلان درس رو جویده یعنی خوره ی کتابه. حالا از اثبات بالا و تذکر بالا نتیجه می گیریم که اون یارو...نه اون اولیه ها اون که خوره ی کتاب بود روانیه. به همین سادگی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 1:57 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
با سلام به همه ی روانی های محترم منطقه! این روانی نه اون روانیه یه چیزه دیگست نمی تونم دقیقا معنی شو به زبون بیارم نه که فکر کنید زشته نه نمی تونم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 0:53 توسط حــسیـن آذرنــیــــا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حــــــــسیـــــن آذرنــــیـــــــــــــا
|
| آرشیو موضوعی |
|
مشاعره |
| نویسندگان |
|
حــسیـن آذرنــیــــا عمو خسرو! (نویسنده افتخاری) |
| پیوندها |
|
(ورود غریبه ممنوع)مهندس محسن ثقفی (خاطرات یک مسافر)مهندس میثم اصلاحی (جسمم آمریکاست روحم ایرانه )نــرگـــس (BIKAMBO) هنرمند گرامی سروش عزیز |
| پندهای زندگی! |
| (کسي که شاد وخندان است هميشه چيزي براي شادماني پيدا ميکند(شوپنهاو -----------------------------------مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری |